Showing posts with label داستان. Show all posts
Showing posts with label داستان. Show all posts

Friday, 17 April 2009

بالش خیس

 نمی تونم با هیشکی در این مورد حرف بزنم. چون صد بار بهم گفتی که چقدر من خبرکشم و چقدر از این جور بودنم بدت می یاد. و چقدر کلا از من بدت می یاد. اون روز وقتی کارت تموم شد منو انداختی وسط خیابون. کاشکی می فهمیدم واقعا حست چیه؟ وقتی کنارت دراز می کشم فقط دلم می خواد که توی اون لحظه تپش قلبتو حس کنم. ولی تو همش جابجا می شی و وول می خوری. چرا این درو باز می ذاری تا سرما تنمو بسوزونه؟ حداقل درو ببند تا اشکام روی صورتم نسوزند. روی بالشت که حالا خیس شده جابجا می شم. همینجا کنار این بالش جاییه که احساس آرامش می کنم. نه هیچ جای دگه. چرا همیشه نیشخند می زنی؟ اگه چیز بدی بگم بازم نیشخند می زنی. بعضی وقتا می فهمم که داری بازیم می دی. ولی بعضی وقتا هم خوب خرم می کنی. باورم می شه دوسم داری و وقتی راه می رم فکر می کنم که دارم وسط ابرا راه می رم و به فرشته های بالدار سلام می کنم. ولی همیشه کوتاهه خیلی کوتاهه رویای من. از اون بالا تلپی می یفتم وسط خیابونای کثیف و بی ریخت. همونجایی که از هم جدا شدیم. تا دوباره هفته ی بعد. اخم کردی. می دونم که باید جل و پلاسمو جمع کنم. ولی نمی خوام. می خوام پیشت بمونم. دلم می خواد تا آخر دنیا این بالشو بغل کنم و از اشکام خیس خیس بشه. ولی اگه خیلی خیس بشه بد می شه. مجبور می شم بچلونمش.
وقتی اون ساعت رو توی مغازه دیدم، فهمیدم که به دستت می یاد. خیلی باحال بود. بدو بدو رفتم تو. از اون مغازه هایی بود که شیکی مغازه آدم رو می گیره و آدم فکر می کنه اشتباهیه و به اینا تعلق نداره. ولی تردید نکردم. "آقا این چنده؟" نگاهی به سر و وضعم کرد. به مانتوی رنگ و رو رفته و مقنعه ی مشکیم. با چشماش می گفت "ازت متنفرم. گورتو گم کن" ولی با زبونش قیمتو گفت. یه بار وقتی بچه بودم از مامانم پرسیدم چرا حرفای آدما با حرفای چشمای آدما فرق دارن؟ و اون با غرغر بهم گفت که حال و حوصله ی دیوونه بازیهامو نداره. ماهها برنامه ریزی کردم. فکر می کردم از خوشحالی جیغ می کشی. فکر می کردم اینقدر ازم تشکر می کنی که حوصلم سر می ره و سرتو می کوبم به دیوار یا می ذارمش لای در تا مخت متلاشی بشه. ولی هیچ کدوم از اینا رخ نداد.همش به ری اکشنت فکر می کردم. چشماتو بسته بودی که گذاشتمش کف دستت. داشتم نیشخند می زنم. وقتی چشماتو باز کردی روی صورتم و موهای بلندم فوکس کرده بودی. بعد به دستت نگاه کردی. اخم کردی. " من اصلا ساعت نیاز نداشتم. نمی تونم به دستم ببندم.چقدر هم سنگینه. حالا چند خریدی؟ حتما خیلی پول بالاش دادی؟ عزیزم فردا می رم، پسش می دم، پولتو پس می گیرم."
 اون روز اصلا حالم خوب نبود. هر چی راه می رفتم، نمی رسیدم. به این فکر می کردم چرا من از واژه ی ((عزیزم)) بدم می یاد. واژه ای که از پس و پشتش داد می زنه که دروغیه. الکیه و از هزار تا فحش هم بدتره. صدای ماشینی نزدیک می شه. بعد به اوج می رسه. بعد کم کم دور می شه و محو می شه و می میره. ارکستر داره می نوازه. دور و نزدیک. نزدیک و دور. چی می شد مثه دو تا بوق ماشین فقط از هم دور می شدیم. دور دور تا دگه صدای همو نشنویم. دلم یه بالش خیس می خواد. همین الان. همین جا. می خوام خیسی اون داغ دلمو خنک کنه.
« بالش خیسم رو دستم گرفته بودم. اینجا خیلی گرمه. همه ی دیوارها و همه چیز قرمز و داغند. بالشم هم داره داغ می شه. می بینمت. اول نمی شناسمت. ته ریش همیشگت تابلوت می کنه.ولی قیافت عوض شده. خیره خیره نگاه می کنی. نه اخم کردی نه نیشخند می زنی. فقط خیره شدی. داغ و قرمز شدی. انگار داری سرخ می شی. چند نفر می برنت. مقاومت نمی کنی. داد می زنم. می گم ولش کنین. نمی شنوند. جیغ می زنم. دستاشونو گاز می گیرم. ولی فایده نداره. از بالای صخره ای که همیشه توی خوابام هست پرتت می کنن پایین. جیغ می زنم.»
توی خواب همیشه هر وقت می خوام گریه کنم، بغضم مثه یه تکه سنگ تو گلوم گیر می کنه. اینقدر فشار می دم ولی بازم نمیاد. ولی الان می تونم گریه کنم و اون خیسی بهشتی رو دو باره روی بالشم حس کنم. شمارتو می گیرم. "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است." شماره ی خونه رو می گیرم. یه روز وقتی حواست نبود از روی تلفنت برش داشتم. دوباره. دوباره. تقریبا دارم می دوم. ماشینها رو نمی بینم. از خیابون رد می شم. دوباره بوق هایی که دور و نزدیک می شند. در خونه باز بود. اومدم تو. کلی سر و صدا دادم تا بفهمی که اومدم. داد زدم. زنگ زدم. هیشکی اینجا نیست. توی اتاق خواب سیگارت روشنه. داره می سوزه. سرفه می کنم. پتوت باد کرده. حتما زیر پتویی. رفتی قایم شدی؟ نیستی زیر پتو. فقط بالشت. فقط بالشت. 5 ساعت. بالش. سیگار. بالش خیس. هیچوقت فکر نمی کردم خوابای کوفتیم تعبیر بشند......



Monday, 9 February 2009

HIV +


 ((ان المومنون و المومنات فی الجنت الخلد))
 یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، هیشکی بجز خدا نبود. یه بنده ی مومن سرشو می ندازه پایین، می ره لب یه چاه. تا با خدا جونش درد و دل کنه. از غم و غصه هاش بگه و دلِ هودشو خالی کنه. سرشو می کنه توی چاه. ولی هرچی داد می زنه، دلش خالی نمی شه. بغضش سنگین تر گلوشو فشار می ده. انگار می خواد خفش کنه.فکر می کنه که به هیچ کاری تو دنیا نمی یاد. نا امید ِ نا امیده. آخه داره تاوان چی رو پس می ده؟ گناهش چیه که این همه تحت فشاره؟ 
خسته و درمونده با دهن کف کرده می شینه کنار چاه. می گه چاهم چاههای قدیم. این چاهها که همش بوی گند می دند. 
خسته بودن هیچ اشکالی نداره. ولی وقتی یه کفتار از خودش خسته می شه، دگه هیچ ماوایی نداره.
وقتی دارم تند تند تسبسحات اربعه می خونم، چرا حست نمی کنم؟ وقتی به اذان گوش می دم، چرا غمگین می شم؟ چرا هیشکی هیشکی رو دوست نداره؟ چرا من تو رو دوست ندارم؟ 
- ((هو الرحمن و الرحیم.))
وقتی بمب ها دارن آدما رو می کشن، تو کجایی تا به دادشون برسی؟ چه فایده که آدم رنج بکشه ولی بعدش بره به جنت؟ این ارزششو داره؟ چه جوری یه مادر با غم از دست دادن بچه هاش کنار بیاد؟ عشق تو هیچوقت شادش نمی کنه. وقتی که بودایی ها تو رو با گوشواره های بزرگ و بدن فربه می پرستن، همه می گن که تو رو اشتباه گرفتن. ولی من می دونم که خودتی.
- .........
دارم گلومو پاره می کنم. می شنوی؟ من دگه نمی هوام مثِ یه حیوون زندگی کنم؟ جونِ منو بگیر. ولی چه فرقی می کنه؟ بازم روز از نو، روزی از نو. مگه اونجا خلوا خیرات می کنن؟ من که اونجا رو ندیدم. هیشکی ندیده. لعنت به بغضی که از سنگ سخت تره. حداقل این بغضو بشکن. سنگ دل بودنِ من تقصیرِ کیه؟ وقتی می بینم که آدمای اطرافم به کمک نیاز دارن ولی من با خود خواهی وضع خوبِ خودمو حفظ می کنم، چه فایده ای داره که به این رسالت ادامه بدم؟ من که یه حیوون بیشتر نیستم؟
- سرمست.
چی؟ تو فکر می کنی من سرمستم؟ اصلاّ از خرفهای من به نظر می یاد که سرمست باشم؟ آدما رو سر دادی به دنیا که چی؟ کاشکی توی همون عدن مونده بودیم. اینجا همش باید با کوله بار گناهمون این ور و اون ور بریم. کمر آدم له می شه. ولی من همیشه واسه ک.له بارم کوله ی قشنگی می خرم. از اون کوله های فشن. اگه اونجا مونده بودیم، دگه مجبور نبودیم برای کندن لباسای بقیه اینهمه حقه سوار کنیم و از کندن لباسای خودمون (جلوی بقیه) اینهمه لذت ببریم. 
- بد مست.
اینو خوب اومدی. خوشم اومد. ولی من بد مستیم از اونجاست. آخه اونجا شراب زیاد بود، ما هم شرب کردیم و خب دگه بعدش ... . ولی وقت کم بود. چون همون موقعها بود که آدم و حوا سیب خوردند و ما اومدیم اینور. وگرنه تا آخر پیاله رو سر می کشیدم تا سر مست بشم.
- می عشق.
وای نگو. داغ دلمو تازه کردی. (( من مست می عشقم.)) راستی شما می دونید چرا وقتی این ترانه رو می ذارن، گنبد و ضریح نشون می ده. اصلا بهم نمی آیند. احتمالا صدا وسیما دست به خود سانسوری زده.
- احمق.
آه.
نه.
نگو.
رومئو.
تو که دلِ منو بردی.
دلمو شکستی ناتاشا (x2)



Thursday, 6 November 2008

همیشه ی همیشه

باید به من قول بدی که مواظب خودت باشی. حتما" حتما".
فکر می کردم که می تونم همیشه مراقبت باشم. همیشه ی همیشه. هر لحظه می دونستم که کجایی و در چه حالی. اگه برای یه ساعت ازت بی خبر بودم، خودمو بهت می رسوندم تا مطمئن بشم که سالمی. چرا همیشه می ترسیدم که یه مرگیت بشه؟ چرا فکر می کردم که ممکنه بمیری؟ چرا کابوسهای من همیشه دیدن جسدت بود؟
مطمئن بودم اگه یه اتفاقی بخواد برات بیفته، من زودتر خودمو اونجا می رسوندم و جلوی اونو می گرفتم تا تو بدون حتی کنده شدن یه تار مو بازم الهه ی من بمونی. وقتی زنبورا بهت نزدیک می شدن، بهشون دهن کجی می کردم تا فرار کنن. اون روزایی که بارون می بارید، خودمو چتر می کردم تا یه گله هم خیس نشی. وقتی نیم ساعت از اس ام اسم می گذشت و هنوز جواب نداده بودی، قلبم تاپ تاپ می زد. وقتی که اسمت روی ال سی دی ظاهر می شد، گوشیم کاملا" خیس می شد ولی هق هق هام زود تموم می شد. اس ام اس هات همیشه جوری بود که وسط گریه ام حالمو می گرفت و گوشیمو از خطر خراب شدن حفظ می کرد.
صدامو می شنوی؟ داد می زنم تا حتما" بشنوی. "می خوای بری، برو. فقط تو رو خدا مواظب خودت باش."
وقتی تو خیابون باهات راه می رفتم، دلم می خواست مثه یه گوهر بذارمت توی گنجه ی زیر زمین تا آفتاب اذیتت نکنه. به همه ی سایه بونهای خیابون التماس می کردم تا تو رو حفاظت کنند. "سایه بونا، به من قول می دید تا همیشه ی همیشه مراقبش باشید؟"
وقتی شبا آخرین تماسو باهات می گرفتم، خیلی سخت می گذشت. چون دگه تا 8 ساعت ازت خبر نداشتم. هر لحظه منتظر بودم که یکی زنگ بزنه و بگه که توی بیمارستانی. حاضر می شدم و با ساز و برگ جنگی تا بیمارستان می دویدم. با سرطانت می جنگیدم. بهش درسی می دادم تا هیچوقت بر نگرده. می دونم چه جوری باید از پا درش بیارم. دخلشو می یارم تا دگه به ریه هات چنگ نزنه و سرفه های خونی اذیتت نکنن.
می دونی وقتی باهام قهر می کردم تک تک فرشته ها رو قسم می دادم تا همیشه ی همیشه مواظبت باشند. از توی خیابون اینقدر به چراغ اتاقت خیره می شدم تا خاموش بشه.
همون شب بود که نیمه های شب با صدای آمبولانس بیدار شدم.
می خواستم نجاتت بدم. بازم می خواستم مثه همیشه ی همیشه مواظبت باشم.
ولی ایندفعه باد داشت تو رو با خودش می برد. چطوری جلوی باد رو بگیرم؟ هیچ کاری نکردم. فقط تماشا کردم.
"به من قول بده. تا همیشه ی همیشه مواظبش باشی. همیشه ی همیشه."

Friday, 12 September 2008

او

منتظر بودم که اسمم را بگوید. هر روزی که آماده بودم از من نمی پرسید. ولی وقتهایی که هیچی نخوانده بودم وتکالیفم رو انجام نداده بودم، از من می خواست که برم پای تخته. هر نیمکت مثل یک کشتی بود که خدمه ی کشتی داشتند روی مسیر خودشان حرکت می کردند و مثل بچه اردک های خوب پشت سر مامانشان نمی رفتند. به صادق گفتم:
- چه خبر؟
از روی دکل داد زد:
- تا فاصله ی2 کیلومتری هیچ کشتی ای دیده نمی شه.
صادق دکلدار خوبی است. همیشه توی لحظه های خطرناک به دادم می رسه. وقتایی که صدای پای مهمان های ناخوانده را به اتاقم گزارش می داد و من از اینکه هیچ کس نمی تواند غافلگیرم کند به دکلدار خوبم می بالم.
- خطر. خطر. دزد دریایی داره نزدیک می شه.
اصلا" حال ادامه ی این سفر را ندارم. چرا باید این همه استرس را تحمل کنم؟ هنوز تا آخر ترم 8 هفته ی دیگر مانده است. 8 هفته ی دیگر باید دستورهای کاپیتان قلدر را تحمل کنم. منتظر دیدن خشکی هستم. خدای من دیگر تحمل ندارم.
روز امتحان هم می تواند خوب باشد و هم بد. ولی با این مردک هیچ امتحانی خوب نمی شود. خدایا امروز را یکجوری تمام کن. صادق هشدار می دهد. او دارد دوباره نزدیک می شود. این مردک دیوانه چرا هی سالن را بالا و پایین می رود. کاپیتان قلدر کجاست؟ حالا که بهش نیاز داریم رفته گرفته خوابیده. تصاویر اتاق کنترل را رضا می فرستد. و توضیح می دهد.
- آقا معلم دارند روی nerve ها راه می روند. و اگر همینجوری ادامه بدهند خسارت زیادی به کشتیمون وارد می شه.
از رضا تشکر می کنم. همیشه کمک خوبی است. یک بار کاپیتان قلدر دستور داده بود که باید همان کاری را که دیشب خواب دیده بود، انجام بدهیم. می خواست که به سمت او تغییر جهت بدهیم. و بعد کاپیتان قلدر با اینکه می دانست که او از کاپیتان قلدر متنفر است. ولی می خواست. رضا به من هشدار داد. بر ضد کاپیتان قلدر ایستادیم و او را شکست دادیم. ولی بارها هم از دست رضا کاری بر نیامده است.
کفشهای مخملی فشن او حالا کنار دیواره های کشتی دیده می شوند.
- چرا همش روی ورقه ی من نگاه می کنی؟ این یه چیز شخصیه. به تو هیچ ربطی نداره. می فهمی؟
کفشهای مخملی او از این حرف من خیلی اعصابشان خرد شده. اخم کردند و دارند فریاد می زنند:
- تو ... می خوری که نمی خوای من ورقتو ببینم.
رضا و صادق هر دو در حال هشدار دادن هستند. چشمهام داغ می شوند. سرم را روی برگه می گذارم. برگه همراه من به ته دریا می آید. کف دریا دیگر چیزی اضظراب آور نیست. حتی گرفتن برگه توی بغلم هم به من احساس آرامش می دهد. برگه مثل یک ماهی می خواهد از دستم فرار کند و برود. وقتی سرم را بر می دارم، می بینم که برگم گله به گله خیس شده. می خندم. بالاخره بر گه ام را پر کردم.
می پرمم بالا. می روم پیش صادق خوبم. حالا هیچ غمی توی دنیا ندارم. ساعتها با هم حرف می زنیم و توی دریا واسه ی خودمون می چرخیم. تا اینکه شب فرا می رسد. دگه باید از صادق هم خداحافظی کنم. مهین دارد علامت می دهد که باید سریع پیش کاپیتان قلدر بروم. چون ساعتهاست که بیدار شده و منتظر من مانده است تا دستوراتش را اجرا کنم. مهین هم مثل من همه کاره و هیچ کاره است. کارهای کاپیتان قلدر را بعضی وقتها او انجام می دهد. ولی کاپیتان نمی گذارد که ما بهم نزدیک بشویم. می ترسد که با هم متحد شویم و قوانین خوب و بد را تعریف کنیم. و دیگر کاری از دست او بر نیاید.
رضا و صادق کم کم میروند که بخواند. ولی کا پیتان قلدر حالا حالا ها به خواب نمی رود.
- امشب گفته که باید هر دومون رو ببینه. چون کار خیلی مهمی با هامون داره.
مهین هم مثل من خیلی تعجب کرده و از دستورهای کاپیتان قلدر می ترسد. ولی ایندفعه با هم هستیم.
- باید با هم برید و او را برای من بیارید.
کاپیتان قلدر ادامه می دهد:
- باید راضیش کنید. اگر هم نشد، به زور میاریدش. تا طلوع هم بیشتر وقت ندارید.
این را گفت و به کابین فرماندهی اش رفت و در را پشت سرش بست. خشکمان زده بود. مگر همچین چیزی ممکن بود؟ او به هیچ وجه قبول نمی کرد. سرگردان، کشتی را به سمت او هدایت می کنیم.
صدای کشیده شدن زنجیر لنگر روی بدنه ی کشتی و بعد صدای گومب. لنگر به کف دریا خورد. باید اینجا پیاده بشویم. آروم آروم پیاده می شویم تا هیچکس را بیدار نکنیم. تا زانو توی آب می رویم. و شلپ شلپ پاهایمان حیوانات ساحلی را بیدار و عصبانی می کند. مهین آدرس او را تا حدودی بلد است. فکر می کنم که او را چطوری مجبور خواهیم کرد تا با ما بیاید؟

داد می زنم:
- وای ساعت چنده؟ مهین بیدار شو. چند وقته که خوابیدیم. خورشید طلوع کرده.
در اتاق باز می شود و او به ما لبخند می زند. مهین تازه بیدار می شود و گیج و منگ به اطراف نگاه می کند. اول می ترسد ولی بعد به یاد می آورد که کجا هستیم و اینجا چه می کنیم.
- باید برگردیم. عجله کن.
مهین نگاه معنی داری به من می کند و هردو به او نگاه می کنیم. خیلی آرام است. می داند که ما برای چه آمده ایم. اینقدر شرمنده ایم که نمی توانیم حرفی بزنیم. ولی او می داند.
چرا باید هر چیزی که کاپیتان فلدر خواست انجام دهیم؟ آخر کی بردگی ما به پایان می رسد؟ وسایلش را جمع کرده و به ما می فهماند که آماده ی رفتن است. به راه می افتیم تا به بردگی خود ادامه دهیم.
وقتی به ساحل می رسیم اثری از کشتی نمی بینیم. حتما" وقتی کاپیتان قلدر بیدار شده کشتی را به راه انداخته و رفته.
- چه به سر رضا و صادق می آد؟
- نمیدونم.
او گفت:
- اونها جاشون امنه. نگران نباشید.
باورم نمی شود که همه چیز به این خوبی تمام بشود. وقتی قصه هایی را که موقع خواب برایم می خواندند، می دانستم که الکی هستند و این پایانهای خوش واقعیت ندارند. الان هم حتما" هنوز خوابم.


Friday, 6 June 2008

آب




یک صدای مبهمی می شنیدم. انگار هر لحظه قویتر میشد. بعد همراه با یک ریتم گوپ گوپ شد. قویتر می شد. صدای جیغ مامانم را تشخیص دادم. سرم را از توی تشت آب بیرون آوردم. در داشت با ضربه هایش از جا در می آمد. تشت را زیر تختم قایم کردم. صورتم را با ملافه خشک کردم. قیافه ام را خواب آلود نشان دادم. مو هایم خیس بود. قفل در را باز کردم. فهمید.
- حموم گرفتی؟
- نه
- خواب بودی خبر مرگت؟
- (لبخند زدم.) آره، ببخشید.
- (اخم کرد.) بدو برو سر خیابون چهار کیلو گوشت بخر. هیچی تو خونه نداریم.
- باشه. چند لحظه ی دِگِه می رَم.
- (در حال دور شدن.) زود باش.
تشت آب را از زیر تختم در آوردم. داخل تشت را نگاه کردم. خالی بود. فقط آب بود. همیشه این کار را می کنم. می خواهم ببینم صداهای توی آب از کجا می آیند. آبی که مولکولهایش تا کنار پرده ی گوشم هم می روند. شاید مولکولهای آب هم با هم communicate می کنند. پس آنها هم از انسانها پست تر نیستند. نمی دانم آبها را کجا خالی کنم. کاشکی می شد آنها را روی بدنم خالی کنم و آنها با سلولهای پوستم دوست بشوند و communicate کنند. آیا سلولهای پوستم به من هم این زبان را یاد خواهند داد؟
- (به پوستم.) تو مهربونی؟ مگه نه؟
- (سیاه می شود. فکر کنم دارد اخم می کند.) عمراً.
- (ملتمسانه.) آخه چرا؟
- پدرِ من رو دَر آوردی. حالا می خوای بهت زبان یاد بدم. مگه اینجا کلاسِ زبانِِ؟
تشت را می گذارم زیر تخت بماند. یک کتاب از توی قفسه برمی دارم. توی تشت رَهاش می کنم. "دستور زبان" اسمش حالا داره توی آب موج می زنه. شاید بعداً وقتی بخوانمش، بتوانم زبانِ آب را یاد بگیرم. دوباره هلش می دهم زیر تخت. صبر کن. زیر تخت تاریکه. شاید مولکوهای آب فکر کنند شب شده. بخواببند. دیگر حرف نزنند. چراغ قوه ام را می گذارم زیر تخت. روشنش می کنم. آسمان روشن می-شود. خیال می کنند که خورشید دارد طلوع می کند. ولی بعد که ببینند که خورشید حرکت نمی کند، حتماً می فهمند که سرشان کلاه گذاشتم. شاید هم فکر کنند هوا ابریه. ولی آنها که با ابرا هم زبان هستند. پس گول نمی خورند. علاوه بر این، ابر که رنگ چوبِ تلخِ زیرِ تخت نیست.
می روم پایین. مامان داد می زند. صدایم می کند.
- رفتی؟
- دارم می رَم.
از اینکه می بیند صدایم نزدیک است، تعجب می کند.
در کوچه پیرمردِ همسایه با کت و شلوارِ سال هزارو سیصد و درشکه دارد سعی می کند با walker راه برود. همیشه همان جا می بینمش. در تمام ساعات روز شاید فقط چند سانتیمتر جابجا بشود. از اینکه همیشه یک محدوده را می بیند، خسته نمی شود؟
مرد چاقی در قصابی ایستاده. به ران یک گوسفند دست می گشد و چشمهایش برق می زند. سبیل چنگیزی هم دارد. فکر کنم قصاب است. نه. اشتباه کردم. او قصاب نیست. قصاب، جوانی لاغر است با صورتی کشیده و چشمانی گشاد. شبیه به همه ی آدم های مهربان. مرد چاق شروع به شمردن دسته ی اسکناسی می کند. قصاب یک گوسفند چاق از توی یخچال سَوا می کند. با حوصله و دقت چاقویش را به حرکت در می آورد. شروع به بریدن می کند. صدای زجه ی ممتدی به گوشم می خورد. بعد ساتورش را بر می- دارد. آن را به بالای سرش می برد و محکم پایین می آورد.
-آآآآخ
فریادی رِسا به گوش می رسد. هیچکس اِ نگار متوجه نشده. همه با صورت های خسته و بدن های بی- حوصله به ضربه های قصاب خیره شده اند. همراه هر ضربه صدا را می شنوم. همه چشمهایشان را از ترس می بندند و دوباره باز می کنند. فقط خود قصاب است که از ضربه ی ساتور نمی ترسد. او چشمهایش بسته نمی شوند. حس می کنم دارد لبخند می زند. شاید هم در پَستوهای جسم و روانش قهقهه می زند و فریاد شادی سر می دهد.
دنبالِ صدا می گردم. باید بفهمم چرا ناراحت است. هیچکس نمی تواند یا نمی خواهد به او کمک کند. منبعِ صدا را با هزار زحمت پیدا کردم. از توی یک سطلِ قرمز در گوشه ی قصابی است. زنبورها ضیافتی گرفته اند. اینقدر شادند که متوجه ضربه های کاردِ شاگردِِ قصاب نیستند. توی سطل نگاه می کنم. چند تا سرِ گوسفند و گوساله روی هم افتاده اند. همراهِ صدایِ "آخ" دهان ِ یکی از آنها باز و بسته می شود. چمهایشان کوچک شده اند. دندانهایشان بیرون زده اند.
خرد کردن قصاب تمام می شود. خدا را شکر. راحت شدم. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. پولها را می گیرد و با ولع شروع به شمردن میکند. مردِ چاق هم گوشتها را در نایلونِ سیاه می گیرد و با شوق خداحافظی می کند.
نوبت نفر بعد می شود. یک پیرزن است. گوساله می خواهد. قصاب اول دَبه در می آورد. ولی بعد راضی می شود. پیرزن برای مشتریِ بعدی که زنی میانسال و جا افتاده است، تعریف میکند که:
(( بچه ها و نوه هام عاشقِ گوساله اَند. به هیچی دِگِه لب نمی زنند. تازه همینا رو هم با اخم و تخم مزه مزه می کنند و تف می کنند. عروسام و دومادام هم که سالی یه بار پا تو خونم می ذارند.)) گوساله را از تو یخچال در می آورد. گوشتش از گوشتِ قبلی خوش رنگتر بود. تا ضربه های ساتور را شروع کرد، آخ دوباره شروع شد. اِنگار دو نفرند. یکی دیگر هم دارد زجه می کشد و گریه میکند. دوباره به سراغ سطل می روم. سرِ یک گوساله را تشخیص دادم که آخ می گوید. اصلاً نمی توانم مکان صدای دوم را پیدا کنم. مثل وقتی که توی خواب هام دنبالِ صدایِ دارکوب داخل یک جنگل انبوه می گردم. به هر طرف که می روم، او را پیدا نمی کنم. شاید او سرِ من گول می مالد و جایش را عوض میکند.
صداها هر لحظه بلندتر می شوند. شروع می کنم به تکرار کردن. نمی توانم تحمل کنم. از قصابی فرار می کنم. صدای آخ تمام می شود. ولی صدای زجه همراهم می آید. می دوم، می دود. داد می زنم، داد می زند. جیغ می کشم، جیغ می کشد. گریه می کنم، گریه می کند. به جویی در خیابان پناه می برم. داخل جوی آبی قهوه ای رد می شود. جلبکهایی سبز هم روی آب شناور هستند. نمی دانم چرا بعضی ها به جلبک می گویند لجن؟
اول سرم را در آب فرو کردم. بعد تمام بدنم را. حالا صداها را بهتر می فهمم. یک گاو شروع به حرف زدن می کند. از بدبختی هایش می گوید. ازظلم هایی که به او روا شده اند. از بچه اش و خودش که چطور مرده اند. گریه می کند. زجه می زند. جیغ می زند تا بالاخره آرام می شود.


Thursday, 1 May 2008

بی اسم

نمی دانم اسمشان چیست؟ یک بار از پدرم پرسیدم، وقتی خیلی کوچک بودم. او هم نمی دانست اسم این ها چیست؟ وقتی بهار می شود، این برگهای خیلی کوچک از درختها جدا می شوند و چون خیلی سبک هستند، با هر نسیمی به پرواز در می آیند. ولی فقط تا آخر فروردین هستند. بعد از آن ناپدید می شوند. حالا هم دارند سر و صدا می کنند. می خندند و جیغ می کشند. همه با سرعت پیش می روند. بعضی ها پیچ و تابی به خودشان هم می دهند. و به گوشه های دیوارها پناه می برند. لحظه ای آرام می گیرند. ولی باد دوباره به زور آنها را به حرکت وا می دارد. یکدفعه متوقف می شوند. عقب عقب بر می گردند. انگار از چیزی فرار می کنند. شاید هم جهت باد عوض شده. دیگر همه یشان رفته اند و تک و توک برگهای سرگردان از ترس جیغ می کشند و فرار می کنند. باد صدایی را می آورد. مبهم است. شبیه یک فریاد است. نزدیکتر می روم. "انت المجرم"

تک و توک ماشینها توی خیابان رد می شدند. فقط رستورانها باز بودند و همه به خانه بر می گشتند. به هر طرف که می رفتم به نظر آشنا نمی آمد. قبلا" این جاها را ندیده بودم.
- آخ. پوستم را سوراخ کردی.
- کار خوبی کردم. تو شهر را کثیف می کنی. باید از بین بروی.
- من که کاری با تو ندارم.
- ولی من باید تو را نابود کنم.
جاروی دسته بلند مصر بود و خاشاک تیزش را با سرعت تکان می داد و ما را هل می داد. همه با هم دنبال راه فراری می گشتیم. قوطی کنسرو شکسته ای ناله می کرد. برگهای همنوعم هم پاره و پوره شده بودند. خاکهای گوشه ی خیابانها هم همراه ما بودند. چرک و کثیف شده بودند. نای راه رفتن نداشتند. بالاخره به گاری رسیدیم. پرت شدیم. اینجا پر از چیزهای جور واجور بود. پلاستیکهای بدرد نخور، کارتنهای خالی، پس مانده های غذا و مگسها که شاد می رقصیدند. فقط آنها شاد بودند. با زحمت خودم را به روی گاری رساندم. مگس ها توجهی به من نمی کردند. هیچ نسیمی نمی آمد.
- اگه الآن یه نسیم می اومد، هممون آزاد می شدیم.
- آره ولی امشب دگه نسیم نمیآد.
- از کجا میدونی؟
- مطمئنم.
- دیوونه
ولی من منتظر نسیم می ماندم.

هیچ چیز توی این بیابان نبود بجز تعداد زیادی آدم. 4تا ماشین هم بود. من را با یکی از اینها آوردند. توی یک گودال ایستادم. همه شاد به نظر می رسیدند و با هیجان داد می زدند:
- زودتر شروع کنید.
یک آقایی که صورتش را پوشانده بود، آمد به طرفم و با بلندگوی دستیش از روی یک کاغذ خواند:
- مجرم به جرم نابود کردن برگهای کوچک بی اسم محکوم به مرگ است.
- هوراااااا
از تعجب دارم شاخ در می آورم. ولی من که خودم یک برگم. این طنابها را باز کنید و ببینید که چطور با یک نسیم به رقص می آیم. چیزهایی در آسمان شروع به پرواز کردند. با سرعت به طرفم می آمدند. سعی کردم جا خالی بدهم، ولی جای خیلی کمی برای حرکت داشتم. محکم به کتفم خورد. دست راستم جدا شد و کمی دورتر افتاد. خاک داغ اینجا دیگر خاکی نبود. حالا یک قرمز خوشرنگ داشت. سنگها با سرعت به طرفم می آمدند. هر کدام به قسمتی از بدنم می خوردند. وفتی چند سنگ به طرف چپ سینه ام خورد، قلبم رها شد. دیگر از بالا تنه ام چیزی باقی نمانده بود. تکه های بدنم را جمع کردند. توی گودال ریختند. و رویم خاک می ریختند.

وقتی کارشان تمام شد، کم کم خلوت شد و همه رفتند. نسیم خنکی آمد. من پاره و پوره را بلند کرد. و به ابدیت برد.

Saturday, 26 April 2008

سینک




از خواب پریدم. فکر کنم در بسته شد. من هم از صدای در بیدار شدم. روپوش را کنار می زنم. سَرم را از روی بالش بر می دارم. سرم گیج می رود. مزه ی تلخی را تهِ دهانم حس می کنم. صدای کودکی را دوباره می شنوم. از پنجره به بیرون نگاه می کنم. هیچکس در کوچه نیست. دارد می خندد. لباسم را می پوشم. به عکس شوهرم و بچه هایم روی دراوِر سلام می کنم.دارند لبخند می زنند. من هم زورکی لبخند می زنم. از تصورِ قیافه ی احمقانه ی خودم حالم بد می شود. سرم دوباره گیج می رود. نمی خواهم به خودم نگاه کنم. چشمم را از آینه می دزدم. نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. لعنتی... می بینم. چهره ی سردِ زنی امید دهنده را می بینم. لباسی که اینفدر شسته شده که رنگش به سفیدی می زند. جواهراتی کِدِر. موهایی ژولیده. پوستی که چروکهایش رنجم می دهند. الآ ن از چروکها بدم می آید. دلم می خواهد پوستم مثل یک نوزاد نرم و پنبه ای باشد و در طولِ سالها کِش بیاید. و در نهایت به شکل پستی و بلندی در بیاید.
- احمق، چه فرقی می کند؟
قبلاً از چروکها خوشم می آمد. وقتی به صورت شفافِ مادربزرگم دست می کشیدم و اشکهایش را که از بینِ شیارها شادمانه به راه می افتادند، با دستمال حبس می کردم، لذت می بردم. وقتی که مرد، همه بالای سرش جمع شده بودیم. من از این نارحت بودم که دیگر نمیتوانم به چروکهای صورتِ او دست بکشم. پدر بزرگ از این ناراحت بود که دیگر کسی نیت که جلوی او بتواند مردانگی کند. بتواند دستور بدهد و خود را پادشاه هفت اقلیم تجسم کند. مادر و پدرم هم از این ناراحت بودند که دیگر کسی نیست که جلوی او خود را به موش مردگی بزنند و داستان بسازند و پس اندازس را کِش بروند.
چروکها. آبِ شیر را از بینشان می گذرانم. شُل و وِل می شوند. لیوانهای خالی را از روی میز بر می دارم می گذارمشان کنارِ ظرفهای شام دیشب توی سینک. قوری را خالی می کنم. تفاله های چای را در سطل می ریزم. سطل کاملاً پر شده. شیرِ آب را باز می کنم. سینک را پر از آب می کنم و خالی می کنم. ابر را بر می دارم و شروع به ساییدنِ ضرفها می کنم. به دیوارِ جلوی رویم خیره می شوم. یک دیوار هم در سمتِ چپ است. دیوارِ سمت راست کمی دورتر است.
روزی که به این خانه آمدیم، بچه ها و شوهرم می خواستند مرا غافلگیر کنند. چشم هایم را بستند و وسطِ آشپزخانه باز کردند. بچه ها دست زدند و هورا کشیدند. شوهرم لبخندی حق به جانب گوشه ی لبش بود. "حالا دیگر نیاز نیست نگران شستن آشپزخانه باشی. چون کوچک و جمع و جور است. " شوهرم مرا بوسید و ظرفشویی را نشانم داد که در کنج دیوار قرار داشت. "دیگر هنگام ظرف شستن در این گوشه ی تاریک و دِنج راحت هستی و آرامش پیدا می کنی." لبخندِ زورکی اَم را دوباره تحویلش دادم. از همه تشکر کردم. شروع به ساییدن سینک جدید و تاریکم کردم. این آشپزخانه یک پنجره ی کوچک دارد که به یک حیاط خلوت تاریک متصل است.
حالا هم از اینکه در این کنج تاریک فقط می توانم به صدای سابیدن گوش کنم، خیلی خوشحالم.شروع به آب کشیدن میکنم. شیرِ آب را باز می کنم.قطره های آب با شادی یکی پس از دیگری به دنبال هم راه افتادند. همه یشان شاد و شنگول بودند و هیجانشان را تخلیه می کردند. داد می کشیدند. اعصابم دارد خرد می شود. تحمل ندارم. چرا بی دلیل شادند. دلم برای لحظه های ساکت تنگ می شود.
لحظه هایی که صدای خودم هم خفه می شود. لحظه هایی که در سکوت گوشهایم آرام می گیرند و آرام آرام با خودم نجوا می کنم. صدای خودم را هم به سختی می شنوم. فقط صدای آب دهانم و به هم خوردنِ لبهایم شنیده می شود. یک نجوای الهی.
کاش می توانستم زودتر از این صدا خلاص شوم. به آن لحظه ها پناه ببرم. وقتی که حتی ثانیه های ساعت هم ساکت می شوند و پاورچین پاورچین به جلو می روند. در این لحظه ها حتی آن کودکی که صدایش همیشه همراهم است، هم جایش را به سکوت شیرینی میدهد.
بالاخره ظرف شستنم تمام می شود. راحت می شوم. خشکشان می کنم. فقط باید تا چند لحظه ی دیگر صدای حوله را تحمل کنم. حوله را سر جایش پرت می کنم. دیگر نمی توانم بایستم. روی زمین پرت می شوم. روی موکت کفِ آشپزخانه هستم. مورچه ها دارند آرام آرام حرکت می کنند. از غذاهای صبحانه که ریخته اند سهمی بر می دارند و شادمانه پیش می روند. آن ها هم آهسته زمزمه میکنند که من از سکوتم سیراب شوم. فقط چند لحظه آسوده بودم. اول صدای نجوای خودم از درونم بیرون می جهید. بعد صدای آن کودک هم آمد. شروع کرد به بازی کردن و داد زد: "توپم را بده."
بعد بچه هایم از مدرسه آمدند و شروع به سرو صدا کردند. تحمل ندارم. نایلونِ توی سطل را برمی دارم. کیفم را روی شانه ام می گذارم و بیرون می روم. می خواهم یک گاریِ زباله پیدا کنم. از اینکه هوا روشن است، حالم بد می شود. آفتاب خیلی خشن است. از کوچه بیرون می روم. در خیابان هم سطلی نیست. به خیابان بعدی می روم. به همه ی کوچه ها سر می زنم. آفتاب پوستم را چنگ می زند. موهایم را می سوزاند. قلبم را هم خراش می دهد.
ساعت ها راه می روم. از شهر دور می شوم. به جایی می رسم که هیچکس وجود ندارد. هیچ چیز وجود ندارد. چه سکوت دلپذیری.
در این خلأِ نیستی کم کم موجوداتی ظاهر می شوند. به نظر می رسد از اندازه ی معمولی بزرگتر هستند. متوجه می شوم که اینها را می شناسم. اینها همان مورچه هایی هستند که لانه هایشان را از بینِ موزاییک ها با جارو بیرون می کشیدم. همان عنکبوتهایی هستند که در باغچه با آب پاشیدن، شکنجه یشان می دادم. و همان مارمولکهایی که با تِیِ خیس محاصره و بعد لِهِ شان می کردم.
می ترسم. می خواهند تلافی کنند؟ شاید هم می خواهند مرا بخورند. به اطرافم نگاه می کنم. از چه کسی کمک بگیرم؟ نایلون زباله را روی خودم خالی می کنم. آنها به من نزدیک می شوند. زباله ها را می خورند. ولی مرا نمی خورند. مرا با خود به جایی دیگر می برند. به اعماقِ زمین می رویم. ساعت ها راه می رویم تا بالاخره به یک مجتمع مسکونی می رسیم. اینجا خیلی گرم و تاریک است.
مرا به داخل اتاقی هدایت می کنند. حتماً آنجا شکنجه گاه است. مرا با تسمه خواهند بست. بعد تمام بدنم را از سبزیجات پر خواهند کرد و درزهایم را با نخ و سوزن بخیه خواهند کرد و در جوجه گردان خواهند گذارد.
درِ اتاق را باز می کنند. اصلاً شبیه یک شکنجه گاه نیست. تاریک و نَمور است. یک قسمت از اتاق پر از خوردنیهای مختلف در قفسه هایی بزرگ است. دور تا دورِ اتاق از چهارپایه هایی پر شده است. بعضی ها مشغول خوردن هستند. ظرف هایشان را درون محفظه ای در دیوار می اندازند. محفظه شبیه به شوتینگِ زباله است. مرا به طرف درِ کوچکی هل می دهند. اتاقکی یک متر در یک متر است. مثلِ یک انباری. در را می بندند. من اینجا محبوس شده ام. اطرافم را نگاه می کنم. یک آینه روی دیوار است. یک سینکِ ظرفشویی هم زیر آینه می بینم. و ظرفهایی که از داخل دیوار می آیند و روی هم تلمبار می شوند.

Thursday, 10 April 2008

دندان




نمی دانم چند ساعت است که دارم به اطراف خیره می شوم. در این ظلمات، در این تاریکی اتاقم که با چراغ دکل برق کمی روشن و دود زده شده است.
چرا خوابم نمی برد. درد عجیبی در بدنم حس می کنم. در دهانم، در دندانهایم. هر لحظه که غلت می زنم حس می کنم دندانهایم در حال فرو ریختن هستند و به جای آنها ماری خیلی بزرگ خواهد رویید که مرا هم خواهد بلعید.
چه زجر شیرینی...
همیشه از درد کشیدن لذت می بردم. وقتی که بعد از چندین ساعت خواب، خمار و مست بیدار می شوم و زائده های گوشه های چشمم را که گاه به اندازه ی یک هلو بزرگ هستند، می کنم. درد می کشم و لذت می برم. اشک در چشمانم جمع می شود و از سوزش لذت می برم. بعضی وقتها هلوها شلیده هستند و به راحتی جدا و له می شوند ولی بعضی اوقات کال و محکم هستند و جداشدنشان با درد همراه است. ولی امشب دیگر زائده ای نخواهد بود.
- چرا منتظری؟
- منتظر خورشیدم.
- چرا چرت می گی؟
- منتظر خورشیدم که بیدار شوم.
- تو که بیداری. بیدار شوی که چه کار کنی؟
- که به کار و زندگی ام برسم. که این درد و رنج کم را رها کنم و به دنبال لذت وافر باشم.
- جداً؟
- بعله
- می خوای کدوم گوری بری؟
- به کوچه، به خیابان، به بزرگراه. می خواهم سوار تاکسی یا اتوبوس شوم.
- خب. بعدش کدوم گوری می ری؟
نمی دانم. نمی دانم. چرا باید ادامه داد. کاش می شد این ساعت لعنتی را نگه دارم و در همین لحظه بمانم. از خورشید متنفرم. می خواهم صبر کنم تا مار بزرگم مرا قورت دهد. شاید بعد از این ناشتایی حسابی نیاز به مایعات داشته باشد. شاید در گلویش گیر کنم. خب، پس به سراغ یخچال می رود. ایا از سرمای یخچال تنش خواهد لرزید؟ آیا می تواند آنهمه بوهای حال بهم زن را تحمل کند؟ شاید مرا بالا بیاورد. من به داخل یخچال پرت شوم. آیا دلش به حالم خواهد سوخت؟ شاید هم در درون او بمانم و بتوانم آنجا به حیاتِ خود ادامه دهم. شاید بتوانم با پارتی بازی به ریه ی او بروم و از هوای تازه ی آنجا لذت ببرم.
- از کجا معلوم که آنجا هوای تازه پیدا کنی؟
- مطمئنم.
- اُسکُل.
به ساعت نگاه می کنم. انگارتکان نمی خورد. صدای ثانیه ها می آیند و زجر دلپذیری را به من هدیه می کنند. صدای ثانیه ها همان صدای پتکی است که همراه هر ثانیه به سرم نواخته می شود. چرا جلو نمی روند. شاید واقعاً آرزویم برآورده شد. آیا واقعاً مارم را سیر خواهم کرد. نمی دانم. شاید.
باید به کوچه و خیابان و بزرگراه بروم و هرکه را باب طبعم بود بخورم. خب، صبر کن ببینم. پیرها که چروکیده اند و گوشتشان خوردنی نیست، مثل گوشت خوک. باعث می شود که من هم به پیر مرگی دچار شوم. باید از جوانترها بنوشم. شاید بتوان کودک تپل مپلی ای را هم خورد، به عنوان پیش غذا یا دسر.
- صبر کن، این بچه را نگاه کن. تپلی نیست ولی صورت زیبایی دارد. انگار که چشمانش هیچ ترسی از من ندارند.
- شاید او را هم یک مار دیگر خورده باشد و اکنون دنبال طعمه است تا به مار خودش و ارباب خودش تقدیم کند.
به راهم ادامه می دهم. بر روی سنگفرشی قدم می گذارم که رنگارنگ است. مثل بال پروانه های زشت.
- اَه، چه قدر هم نازک است.
- این کجاش زشته؟
- از زشتی ش حالم داره بهم می خوره.
- دیوونه
هی، این پروانه قبلاً خورده شده است. تنه ی خود را اینجا باقی گذاشته است. یعنی من هم وقتی خورده شوم بدنم باقی می ماند؟ روی تخت؟ یا او جدا از من به زندگی ای دیگر ادامه خواهد داد؟ آیا دلش برای خودش تنگ نمی شود؟ شاید هم خوشحال، رها و آزاد شود. دارم به جاهای حساس بال اکبیریِ پروانه می رسمِِ. یک مار صورتی با خِش خِش و کِرکِر از کنارم می گذرد. زیر پاهایم ترک می خورد و من به قعر می افتم. اینجا تمام چیزهایی که افتاده اند جمع شده اند. حتی چندین مار هم هستند. خیلی از بالا بدتر نیست. فقط یک کم آلوده تر است. احتمالاً درصد مصرف سوخت های فسیلی، اینجا بیشتر است. شاید دیگر اینجا کسی خورده نشود و نصف نشود. شاید اینچا پروانه های زشت هم حق زندگی دارند. خسته اَم. می خواهم بخوابم. یک تخت پیدا می کنم. پوست ماری روی آن است. انگار که مثل سیب زمینی پوستش کرده باشند. احتمالاً می خواسته اند سالاد اُلویه درست کنن. شاید هم کوکو. آیا الان غذایشان آماده است؟ اجازه می دهند که من هم سهمی بخورم. شاید هم ساعت ها پیش خورده اند و طعمه ی مارها شده اند. خوکی از کنارم می گذرد. به نظر می رسد سیر است. پوست نرم صورتی اَش به نظر زیبا می آید. صدایِ نرمش مثل لالایی ست. روی تخت دراز می کشد و به خواب عمیقی فرو می رود. چه خواب شیرینی. در خواب می بیند که دندانهایش ریخته شده اند و به جایشان مارهایی رشد کرده اند. من هم به کنار او می خزم تا آرامشش را با من قسمت کند. تا از لذت خورده شدن برایم لحظاتی سرشار از سرور ایجاد کند. چقدر بدنش گرم است. ناگهان بلند می شود. خودش را از من جدا می کند. صدای تاپ تاپِ ترسش را می شنوم. به او لبخند می زنم. او در جواب دهانش را باز می کند و بخشی از کله ام را می خورد. آخ جون. اطرافم را نگاه می کنم با یک چشم نصفه. انگار به همه بیسیم زده. خیلی ها اطرافم جمع شده اند. ضیافتی به پاست. مثل اینکه گوشت آن سالاد الویه را من باید تأمین کنم. وااااای. چه لذتی. آیا آنها مرا با دندانهایشان ریز ریز می کنند یا با چرخ گوشت؟ یادم رفته بود، آنها که دندان ندارند. آیا این سالد الویه تنها غذای جشنِ آنهاست؟ دیگر چه غذاهایی خواهند داشت؟ برای پذیرایی از من چه غذایی تدارک دیده اند؟ آیا خواهم توانست کوکوی مار بخورم؟
هرچه که بشود بهتر است از اینکه منتظر باشم. چرا هیچکس به سر کار نرفته است؟ هیچ اتوبوس یا تاکسی ای در خیابان ها نیست. همه در این قعر تاریکی با روشنایی دودزده ای اینجا جمع شده اند. چه ضیافت باشکوهی. چه جشن انبوهی. بعضی ها مشغول خوردن آلات و ادوات موسیقی هستند. تعدادی هم دندان هایشان را سر جایشان می گذارند. بعضی ظرفها را می خورند و یا به جانِ در و دیوار می افتند. چقدر لذیذ است.
- تو چی فکر می کنی؟
- از کِی تا حالا تو فکرِ منو می پرسی؟
- از همین حالا.
- اینا هم یک خری مثل تو اَند.
این پایین از آن بالا خیلی بهتر است. کاش زودتر به اینجا آمده بودم. حالا حس می کنم به جای دندان هایم، سرم درد می کند. انگار که از داخل سرم دارند مته می زنند. آخیش. بالاخره نصفه ی دیگر سرم هم شکافته شد. سی دندان بیرون جهیدند و به سرعت فرار کردند. صدای خنده هایشان و زجه هایشان دیگر به سختی شنیده می شد. آنها هم دلشان برایم تنگ نخواهد شد. مغزم کاملاً رها شده و هوای آزاد می خورد. شاید اینجوری بهتر فکر کنم. قسمت های مغزم یکدفعه از هم باز می شوند و شروع به حرکت می کنند. این مغز منسجم از کرمهای چاق و سفیدی تشکیل شده بود که در تعامل با هم در این نقطه جمع شده بودند. حالا آنها هم از سویی دیگر فرار می کنند.
بقیه افراد اطراف من هرکدام برای انجام دادن مسئولیتشان تکه ای از من را جدا می کنند تا هرچه سریعتر غذای ضیافت مهیا شود. چه ضیافت باشکوهی! چشمهایم هم کنده شدند. وقتی که هردویشان دست در دست هم در حال رفتن بودند، برگشتند و به من نگاه کردند. چقدر غریبه بودند. پاهایم هر کدام به سویی رفتند. شاید با هم قهر هستند. من هم، خودم، از سوی دیگری به راهم ادامه دادم.

Thursday, 27 March 2008

آب نبات




توی راه از آب نباتهایی که دوست داشت برایش خریدم. داشتم فکر می کردم که وقتی در را باز می کنم، مثل همیشه سریع می پرد توی حیاط. لبخند می زند و دندانهای شیری افتاده اش را نشان می دهد. بعد همین طور که با هم می رویم داخل شروع به تعریف از اتفاقهای جالب روزش می کند.
آن روز وقتی در را باز کردم، توی حیاط نیآمد. فکر کردم شاید از گرسنگی خوابش برده. از حیاط گذشتم. سوسکها اطراف دستشویی مشغول رفت و آمد بودند. در توری را باز کردم. هیچ صدایی نمی آمد. به ساعت نگاه کردم. از ساعت 2 که او از مدرسه برمی گشت دو ساعتی می گذشت. تلویزیون خاموش بود. تمام اتاقها را گشتم. "وحید کجایی؟" ......... "وحید" ......... "وحید". داشتم نگران می شدم. به مدرسه زنگ زدم. گفتند که امروز مدرسه نیامده. شماره ی آقای وصالی، سرویسٍ وحید را گرفتم. فرصت حرف زدن به او ندادم. گفتم که من خودم صبح تا دم در همراه وحید آمده بودم و مطمئنم که او را دیده ام که سوار سرویس شده است. هیچ صدایی از آن طرف نمی آمد. انگار به دنبال کلمات می گشت. گوشی را قطع کرد. دوباره شماره را گرفتم. اشغال بود. فکر کنم پنجاه بار شماره را گرفتم. اشغال بود. کلافه شدم. گوشی را با نعره ای پرت کردم. توی آلبوم ها دنبال یک عکس 4x3 گشتم. توی عکسی که پیدا کردم، وحید یک تی شرت صورتی پوشیده بود و داشت از اینکه اعصاب آقای عکاس را خرد کرده، ریز ریز می خندید. آن روز وقتی که آقای عکاس می گفت: "آماده" یک دفعه پقی می زد زیر خنده و بعد از کلی خنده می گفت: "ببخشید آقا، دست خودم نبود."
توی کلانتری یک پرسشنامه گذاشتند جلوی رویم. در مورد خصوصیات ظاهری بود. در قسمت علائم خاص هیچی یادم نمی آمد. به من گفتند که سعی خودشان را می کنند. من کمتر از آنها امیدوار بودم. گفتند که بهتر است به جاهایی که معمولا می رفته سر بزنم. یادم آمد که هر وقت حالش خوب نبود، به بهشت زهرا می رفت. با عجله خودم را به قبر مهین رساندم. قبر تمیز بود. انگار که چند ساعت پیش شسته شده بود.

در را باز کردم. از حیاط گذشتم. هیچ سوسکی در اطراف دستشویی نبود. آب نباتها را گذشتم روی پیشخوان آشپزخانه. "وحید، هنوز برنگشتی؟" باید تا قبل از آمدن وحید، ناهار را آماده می کردم. امروز زودتر مرخصی گرفتم که ناهار را با هم بخوریم. امروز می خواهم املت درست کنم. توی یخچال هیچی نداریم. فقط یک پارچ نیمه خالی توی یخچال است. باز این وحید شکمو تمام یخچال را بالا آورده. "شیطون." پس مجبورم که نیمرو درست کنم. حال تخم مرغ خریدن ندارم. باید وقتی وحید آمد، از او بخواهم که برود تخم مرغ بخرد. سردرد دارم. بسته ی قرص را از روی یخچال برمی دارم. مجله ی روی پیشخون را برمی دارم. تاریخ مجله متعلق به چهار هفته پیش است. روی کاناپه دراز می کشم و مجله را ورق می زنم. (صدای زنگ در را می شنوم. در را باز می کنم. مهین پشت در است. خیلی جوان شده. وحید هم مثل زمان نوزادی توی بغل مامانش است. وقتی دستم را دراز کردم که بغلشان کنم، نتوانستم. آنها فقط مثل یک تصویر بودند. واقعی نبودند.از اطراف صدای حرکت یک چیزی می آمد. از هر طرف صدها سوسک به طرفم می آمدند. از ترس جیغ کشیدم.)

وقتی به خانه رسیدم، خیلی خسته بودم. نمی دانم که آیا کلانتری می توانست کاری بکند یا نه. وقتی به خانه رسیدم. روی کاناپه نشستم. مجله ای که روی میز بود را برداشتم. باز از این مجله ها ی مسخره خریده است. همیشه سعی می کردم مطالعه اش را جهت دهی کنم ولی من هرچه بیشتر جهت دهی می کردم، او بیشتر بر عکس عمل می کرد. فکر کردم که اگر الآن وحید خانه بود چه کار می کرد؟ حتما تکالیفش را نوشته بود و داشت تلویزیون نگاه می کرد و یکی یکی آب نبات ها را می خورد. عاشق آب نبات خوردنش بودم. هر آب نبات را خیلی طول می داد. صدای برخورد آب نبات را به دندانهایش می شنیدم. با زبانش فقط آب نبات را دور دهانش می چرخاند. بعضی مواقع برای عبور هوا دهانش را باز می کرد و آب دهانش را هم قورت می داد. در این لحظات صورتش خیلی با نمک می شد. ولی او اصلا متوجه نمی شد که من او رامی پایم. حواسش کاملا به تلویزیون بود. آرام آرام پشت کاناپه می خزیدم و فقط گوش می دادم. بعضی مواقع هم بلند می شدم و از کنار کاناپه به او نگاه می کردم. نیمرخش فوق العاده بود. من مثل یک پروانه بنده وار دور او می چرخیدم و او مثل الهه ای مغرور هیچ توجهی به من نمی کرد و فقط به جلو خیره می شد. به ساعت نگاه می کنم. خیلی دیر شده. هوا خیلی وقته که تاریک شده. تصمیم می گیرم سری به کلانتری بزنم. تاکسی نمی گیرم. دلیلی برای عجله کردن ندارم. پیاده به راه می افتم. وقتی به در کلانتری می رسم، نمی روم داخل. به پیاده روی ام ادامه می دهم. به خیابانی می رسم که کاملا تاریک است. تنها نور این خیابان نور ماه است. وقتی به سمت بالا نگاه می کنم، کوهی را می بینم که با نور ماه خاکستری شده است. به سمت کوه حرکت می کنم. از روی تپه های اطراف کوه بالا می روم. انگار قبر مهین آن بالاست. کنار قبر مهین یک قبر تازه است. هیچوقت اینجا قبری ندیده بودم. هنوز روی این قبر جدید سنگ نگذاشته بودند. همین جا می نشینم. و منتظر می مانم. منتظر می مانم تا ساعتها بگذرند. منتظر می مانم تا خورشید طلوع کند. منتظر می مانم تا ..." چرا این قدر چرت و پرت می گم؟" وحید گمشده است و من هم دارم سر از تیمارستان در می آورم.

با صدای جیغ خودم از خواب می پرم. اطرافم را نگاه می کنم و وقتی هیچ سوسکی نمی بینم، خیالم راحت می شود. هوا تاریک شده بود. هنوز وحید برنگشته است. شاید با دوستهایش رفته باشگاه. بلند می شوم که شام درست کنم. هر جا باشد برای شام پیدایش می شود. امشب می خواهم املت درست کنم. توی یخچال هیچی نداریم. فقط یک پارچ نیمه خالی توی یخچال است. باز این وحید شکمو تمام یخچال را بالا آورده. "شیطون." پس مجبورم که نیمرو درست کنم. حال تخم مرغ خریدن ندارم. باید وقتی وحید آمد، از او بخواهم که برود تخم مرغ بخرد. می روم که تا آمدن وحید یک دوش بگیرم. درجه ی آبگرمکن را چک می کنم. شیر بالای وان را باز می کنم و به دنبال حوله و وسایلم می روم. وقتی بر می گردم وان تقریبا پر شده. شیر را می بندم. لباسهایم را توی ماشین می اندازم. توی وان دراز می کشم. اردک رنگ و رو رفته ی وحید کنار وان افتاده. آن را بر می دارم. وقتی خیلی کوچک بود، فقط با اردک بازی می کرد و من و مهین با کمک هم او را می شستیم. او اصلا به ما توجه نمی کرد ولی ما با هر حرکت او از خنده روده بر می شدیم. سرم را زیر آب می کنم. همه چیز خواب گونه می شود، خیلی هم قشنگ می شود. انعکاس نور روی آب را از زیر آب تماشا می کنم. اردک را به زیر آب می آورم تا شنا کند. او هم از اینجا بیشتر لذت می برد.